...اما هنوزم امیدوارم...

امید دارم که اون روز برسه...

روزی که هیچ کس دیگه نقاب به چهره نداشته باشه...

روزی که دلها مثل آینه صاف و مثل آب زلال باشه...

روزی که قلب ها پر از عشق و محبت باشه...

روزی که دلها از جنس سنگ نباشه...

روزی که همه به هم عشق بورزند...

روزی که دیگه عبادتامون ریایی نباشه..

روزی که دیگه مسلمونیمون به ریش نباشه...

روزی که خدارو با قلب هامون احساسش کنیم...

روزی که دیگه نه ظلمی تو دنیا باشه و نه ظالمی...

روزی که دیگه آسمون مثل الان با ما قهر نباشه...

روزی که نخوایم واسه اومدن بارون نماز بارون ریایی بخونیم...

روزی که نخوایم واسه حسادت به دیگرون تهمت بزنیم...

آره اون روز خیلی نزدیکه

حامد

بازم مجبوریم که تحمل کنیم...

این شهرو میگم با مردمونش...

با فرهنگش با آداب و رسومش...

با هوای مزخرفش...

با بی بارونیش...با هوای گرم زمستونش...

با دانشگاهش که تو هر جایی که تونستن یه دوربین گذاشتن...

با دهن لق و گشاد مردمونش که هر حرفیرو که لایق خودشون هستو به زبون میارن...

با کافرای مسلمون نماش...

با نماز خونای ریا کارش...

با عالمای بی عملش...

با هزاران عیب دیگش...

اما به هر حال میگذره...

هر کی میگه زندگی دو روزه من میگم که زندگی یه روز بیشتر نیست...

همین فردا آخر دنیاست...

زندگی یعنی...

زندگی یعنی پنجره ای رو به نا امیدی ها...

زندگی یعنی غصه خوردن و زجر کشیدن...

زندگی یعنی نهایت بی محبتی...

زندگی یعنی شب و روز اشک ریختن...

زندگی یعنی خوبی کردن و بدی دیدن...

زندگی یعنی دعا کردن و نفرین شنیدن...

زندگی یعنی شب و روز آرزوی مرگ کردن...

زندگی یعنی بی کسی.یعنی تنهایی...

زندگی یعنی تو غربت بودنو کسی رو نداشتن...

زندگی یعنی محرم دل نداشتن...

زندگی یعنی مرهم زخم نداشتن...

زندگی یعنی مثل پرنده تو قفس بودن...

زندگی یعنی دروغ.بی مهری.بی وفایی.خیانت.و...و...و...

زندگی یعنی دویدن و هیچ وقت نرسیدن...

زندگی یعنی نهایت نا امیدی و نهایت نا امیدی یعنی زندگی...

حاصل عشق مترسک به کلاغ.مرگ یک مزرعه است.

اسم من حامد نیست

اسم من زندگیه

 

 

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من نمیدونم...

بخدا نمیدونم...  

چرا دورویی...؟ چرا؟

وقتی قلب های ما میتونه مثل آیینه صاف و زلال باشه...

وقتی میتونیم با پاکی و صفا زندگی کنیم...

پس چرا نسبت به هم دو رو و دو رنگیم...؟

چرا ظاهرمون مثل آب پاک و زلاله اما باطنمون مثل شب سیاهه...؟

چرا تو روی همدیگه به همدیگه عشق می ورزیم...

اما...اما پشت سر هم بده همو میگیم...؟

چرا ما انسان نیستیم...؟

آیا واقعا ما رومون میشه که به خودمون بگیم اشرف مخلوقات...؟

آیا واقعا لایق این کلمه هستیم...؟

چرا با دو رنگی هامون قلبهامونو سیاه میکنیم...؟

چرا باعث میشیم که قلب هامون از هم فاصله بگیره...؟

چرا اینقدر محبتامونو از هم دریغ میکنیم...؟

چرا اینقدر زود از هم سیر میشیم...؟

چرا باید اینقدر چرای بی پاسخ تو ذهن ما باشه...؟

واقعا کیه که بتونه جواب این همه چرا رو بده...؟

من...؟ تو...؟

بخدا من که گیج شدم...

کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حامد

تو میتونی...

باور کن که میتونی...اما باید روی این دنیای سیاه چشماتو بندی...

باید فکر کنی که تو این دنیا فقط و فقط تو هستی...

باید کر و کور و لال بشی...اگه میخوای قیافه های شوم آدمای دو رو برتو نبینی...

اگه میخوای حرفای کنایه دار آدم بزرگا رو نشنوی...

اگه میخوای که به بودن برسی...

پس کوله بارتو ببند...  باید با من بیای تا قله ی خوشبختی رو فتحش کنیم...

 

من این پایین نشستم سرد و بی روح

تو داری میرسی به قله ی کوه

داری هر لحظه از من دور میشی

ازم دل میکنی مجبور میشی

تا مه راهو نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگه کهنه از رنگین کمونم

من این پایین نمیتونم بمونم

خودم گفتم که تلخه روزگارت

منو بیرون بریز از کوله بارت

دلم میمرد و راه بغضو سد کرد

بخاطر خودت دستاتو رد کرد

برو بالاتر از اینی که هستی

تو بغض هر دو تامو نو شکستی

با چشم تر اگه تو مه بشینی

کسی شاید شبیه من ببینی

منم اونکه تو رو داده به مهتاب

کسیکه رو تو میپوشونه تو خواب

کسیکه واسه آغوشه تو کم نیست

میخوام یادم نره دست خودم نیست

برادر بی گناه...

باز امشب جواب خوبی هایم با بدی داده شد...

باز امشب اشک غم در چشمانم زاده شد...

امشب را دیگر به چه گناهی بیدار بمانم...

قصه ی غصه ی امشبم را چگونه بخوانم...

دوباره دست جفای روزگار پرپرم کرد...

مرا اسیر دست غم خواهرم کرد...

روزگار درازیست که خواهرم دل شکسته بود...

ز دیدن بی صداقتی زمانه خسته بود...

خسته از راست هایی که دروغ بودند...

راست بودند اما بی فروغ بودند...

خسته از این زندگی بد تر از مرگ...

خسته از بهار و درختان بی برگ...

تنها تکیه گاه خواهرم من شده بودم...

رفیق تنهایی خواهرم من شده بودم...

روزگار مرا به روز سیاه نشاند...

چرا که خواهرم ز منم دست کشاند...

ز منی که یار وفادارش بودم...

ز منی که همدم و دلدارش بودم...

ز منی که مونس و غم خوارش بودم...

ز منی که امید دیدارش بودم...

ز چه رو ز من دل برید نمیدانم...

ز چه رو ز بامم پرید نمیدانم...

همی دانم خطایی من نکردم...

به جز خوبی جفایی من نکردم...

جفایم غصه ی او خوردنم بود...

ز غم هایش همیشه مردنم بود...

مرا هم خواهرم خواند بی صداقت...

مرا خواند مظهر کذب و خیانت...

حامد

زرتشت پیامبر ایران و باستان...

بنام اهورا مزدای پاک...

بنام عشق.ایران.ازادی.

در زبان فارسی بیش از ده نام برای زرتشت وجود دارد.

زارتشت.زارهشت.زرادشت.زارهوشت.زردهشت.زراتشت.زرادشت.زرتهشت.زرهتشت

زره دست.و زره هشت از این قبیل است ولی او خود را در گاتها زرتشتر مینامد.ازبیشتر از دو هزار سال پیش تا کنون.معانی بسیاری برای واژه ی زرتشت گفته اند.آنچه مشخص است این است که این نام مرکب است از دو جزء:زرت و اشترا.هرچند که در سر زرت اختلاف بسیار است.البته بیشتر تاریخ شناسان معتقدند که زرد و زرین و پس از آن پیر و خشمگین معانی نزدیک تری هستند.کلمه ی زرد در خود اوستا زبریت است.البته زرات به معنی پیر آمده است.و چرا در ترکیب با اشترا به زرت تبدیل شده است باعث اختلاف نظر شده است.در جزء دوم این نام اختلاف نظری نیست.زیرا هنوز کلمه ی شتر یا اشتر در زبان فارسی موجود است.در گذشته برای شتر از آن جهت که حیوان مفیدی بود ارزش قایل بودند.و بر نوزادان خود نام شتر را با پسوند های خاص بر نوزادانشان مینهادند.همچنین در نوشته های تخت جمشید از شتر به عنوان هدیه ای که به داریوش اهدا میشد نام برده شده است.نام پدر زرتشت پوروش اسپ بوده که مرکب است از پوروش به معنی دو رنگ سیاه و سفید و پوروش اسپ به معنی دارنده ی اسب سفید و سیاه است.اسپیتامه نام خانوادگی زرتشت بوده است.در بند دوی همایشت آنجا که همای مقدس همچون دوستی به زرتشت نزدیک میشود وی را محترمانه با این نام خطاب میکند.

 

تبار و خانواده ی زرتشت

مسعودی ضمن بیان سلسله ی نسب زرتشت.جد پدری زرتشت را فردی بنام پورشسف دانسته است.مادر او دغدو و پدر وی پوروش اسپ نام داشتند.نام خانوادگی زرتشت اسپنتمان(زرتوشتره سپیتامه)بود.حاصل ازدواج پوروش اسپ و دغدو پنج پسر بود و زرتشت سومین آنهاست.

نخستین کسی که میگویند به زرتشت ایمان اورد میدیوی مانگهه(میدیو ماه)بود که فروردین یشت از او نام میبرد.وی در روایات سنتی پسر عموی زرتشت به شمار امده است.هر یک از فرزندان زرتشت وظایفی عمده بر عهده داشتند.به عبارت دیگر  نخستین پسر او موبد موبدان .پسر دوم نخستین رییس و پسر سوم .رییس طبقه ی برزیگران بوده است.لفظ اشو که به معنی مقدس روحانی و جسمانی راستی و درستی است و در اوستا زیاد آمده است صفت یا عنوان پیغمبر میباشد.به طوریکه در بیشتر جاهای اوستا آمده است که اشو از جانب اهورا مزدا به زرتشت اختصاص یافته و دیگر مقامی بالاتر نیست که آفریده ای از جانب افریدگار بخشنده به خطاب اشویی مخاطب شود.

سخن ها را بشنوید و با اندیشه ی روشن در انها بنگرید

و راهی را که باید در پیش گیرید برای خود برگزینید.

از ان دو مینوی همزادی که در آغاز افرینش در اندیشه و

انگار پدیدار شده اند یکی نیکی را مینمایاند و دیگری بدی را.

و میان این دو دانا راستی را بر میگزیند و نادان دروغ را.

زرتشت

 

 

 

مانده تا برف زمین آب شود

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر

ناتمام است درخت.

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری میرسد از روزن منظومه ی برف.

تشنه ی زمزمه ام.

مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بردارد.

پس چه باید بکنم.

من که در لخت ترین موسم بی چهچه ی سال

تشنه ی زمزمه ام؟

بهتر آنست که برخیزم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم

 

سهراب سپهری

 

 

مرگ سرآغاز زندگی...

مرگ

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد؟

مگر افیون افسونکار نهال بیخودی را در زمین جان نمیکارد؟

مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یک نفس آسودگی

از رنج هستی نیست؟

مگر دنبال آرامش نمیگردید؟

چرا از مرگ میترسید؟

بهشت جاودان آنجاست

جهان آنجا و جان آنجاست.

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشیست

همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشیست

نه فریادی نه آهنگی نه آوایی

نه دیروزی نه امروزی نه فردایی

جهان آرام و جان آرام

زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند!

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست

در این دوران که هر جا *هرکه را زر در ترازو زور در بازوست*

جهان را دست این نا مردم صد رنگ بسپارید

که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند

در این غوغا فرو مانند و غوغا ها برانگیزند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟

چرا از مرگ میترسید؟

فریدون مشیری

دخترک بی گناه...

 

 

 تقدیم به او...

بی گناه

 

این شعر نیمه شب مرا بهانه تویی

خاکستر سینه ی سوخته ام را زبانه تویی

نشانه چه جویی ز غصه و غم من

غم نشسته در وجودم را نشانه تویی

غمت چو خنجری فرو رفت در سینه ام

سینه ی پاره پاره ی مرا تازیانه تویی

ناله های امشب من از اینست که چرا

کمان درد و غصه ها را نشانه تویی؟

شب و روز نالی چو مرغ شبانه اما

همدم ناله های مرغ شبانه تویی

ز چه رو نالم ز بی محبتی دنیا

چرا که محبت دنیا را خزانه تویی

با خدای خود یگانه پیمان بسته ای

در وفای عهد و پیمان یگانه تویی

تو پاک تر از آنی که پرده ی عفاف بر کنی

به خدا که پاک ترین دختر زمانه تویی

 

                             حامد

کلبه ی تنهایی ....

 

کلبه تنهایی

 

بده دستاتو به دستم تا با هم کلبه بسازیم

کلبه ای پر از من و تو از من و تو ما بسازیم

دور بشیم از همه مردم واسه درد هم بمیریم

با ستاره ها بخوابیم با ترانه جون بگیریم

کلبه ای اندازه ی عشق باغچه ای و حوض و گلدون

سر تو باشه رو شونم مثه لیلا مثه مجنون

تو بشی مادر گلها من بشم بابای بارون

من واسه تو تو واسه من

کلبه ای میخوام که تو باغچش پر باشه از یاسمن

حیاطشم سر تا سرش باشه چمن فقط واسه تو واسه من

تو کلبمون خدا باشه خوشبختیمون قده تموم آسمون

صاف و بی انتها باشه

 

                            حامد

خدای خوب من...

 

زمزمه تنهایی

دوست را تا زنده است باید به فریادش رسید

ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود

دنیا سرزمین غربت است.سرزمین تنهایی.سرزمین ریا و نیرنگ و تزویر.

اینجا سرزمین بی رنگی است.سرزمینی خاکستری و مه آلود.

این جا همه ی رنگ ها آبکی هستند و مسموم.گل ها یتیم مانده اند و یتیم ها چقدر غریب اند.پول زندگی انسان است و زندگی انسان پوچ.

حکایت انسان حکایت رهگذران خیابان است.رهگذران میگذرند و گاه به هم تنه میزنند.بر میگردند یا بر نمیگردند؟ چه فرقی دارد باز هم میگذرند.کسی به دیگری نگاه نمیکند.همه چون برق و باد میگذرند.بعد از شیشه ی اتوبوس ها به بیرون خیره میشوند و لحظه ای بعد کز کرده و به خواب میروند.

از ایستگاهاشان رد میشوند و کسی نیست که آنها را از خواب غفلت بیدار کند.چه هم سفران بی عاطفه ای.

آری این زندگی ماست.گویی جغدان شوم و شوریده ای هستیم که بر دیوار خرابه ای نشسته ایم و چشم به گنج ویرانه نهاده ایم.

دل به چه خوش کرده ایم؟ به ویرانه ای؟ باور کنیم.باور کنیم که ویرانه جای ماندن نیست؟

باید رها شویم. باید دل بکنیم از این خرابه ی تزویر.از این کنج ویران.باید آن جان آسمانی را از قفس تنگ جسم برهانیم و به آن ملک اعلی پا نهیم.

باید به مهمانی شبانگاهی او برویم و بلورین جام های می را جرعه جرعه بنوشیم.باید داد بگیریم با او باشیم.اوست که مقصود و مقصد ما عالمیان است و یاور رنج های تنهایی ما.

اوست که آن هنگام که تنگستان دنیا روی سعه ی صدرمان فشار می آورد با ماست و آن زمان که بر اسب سپید مراد سواریم اوست که به یاد ماست.

باید نیمه های شب با او زمزمه وار حرف بزنیم و با اون به مناظره ی عشق بنشینیم.او یوسف مصریان است و تنها انیس و مونس جان های خسته.

تنها اوست که میماند.

اوست که خدای تمام اشک های پرصداقت است.

خدای مهربانی ها

خدای زیبایی ها

خدای تمام دل هایی که تا همیشه در شب های تاریکی زندگی به یاد او همسفر پرنده ی بی قرار دل ستاره ستاره تا اوج حضور یگانه نیلوفر عشق پر میکشد.

خدایا مدت هاست که خویش را چون غباری میان آرزوها گم کرده ام و با هزاران فرسنگ فاصله از خورشید مسافر کوچه های فریب گشته ام.مدت هاست که زمینی گشته ام و دور از تمام آسمانی های پاک.در خلوت انس که هر کس دل پر نیاز خویش را به سجاده ی بارانی گره زده است من نیز آمده ام تا بال های شکسته ی ایمانم را به اشک خویش و بخشندگی تو مرهمی بگذارم.

پس دستانم را بگیر و تنهایم نگذار

که بی تو تنهای تنهایم...

                                      حامد

روز والنتین...

روز والنتین

روز والنتین یا والنتاین (روز عشاق یا روز عشق ورزی)عیدی در روز ۱۴ فوریه

و در برخی فرهنگ ها روز ابراز عشق است.این ابراز عشق معمولا با فرستادن کارت والنتین یا خرید هدایایی مانند گل سرخ انجام میشود.

سابقه ی تاریخی روز والنتین به جشنی که به افتخار قدیس والنتین در کلیساهای کاتولیک برگزار میشد بر میگردد.

در کشور های اروپایی و آمریکایی دادن شکلات به عنوان هدیه ی روز والنتین از شهرت خاصی برخوردار است.پختن شکلات و تزیین آن از رسم های این روز به حساب می آید.از نظر علمی هم ثابت شده است که خوردن شکلات میزان عشق را در انسان بالا میبرد .

برخی برآنند که والنتین فراتر از سنت غربی است که پیش از این در بسیاری کشورهای جهان موجود بوده است.در کشور چین روزی مشابه والنتین موجود است که تحت عنوان شب هفت ها نامیده میشود.

بنابر افسانه ی چینی پسر گاوچران و دختر بافنده در هفتمین روز هفتمین ماه از تقویم قمری در اسمان با یکدیگر ملاقات کردند.در کشور مصر روز عشق دیگری موجود است که برابربا ۴ نوامبر هر سال است.در کره ی جنوبی ۱۱دسامبر هر سال روزی تحت عنوان روز پیرو موجود است که در آن روز زوج های جوان هدایایی به یکدیگر تقدیم میکنند.

سپندارمزگان

سپندارمزگان جشن گرامیداشت زمین و زن و روز مهرورزی به مظاهر مهر و فروتنیست. در این روز مردان به زنان خود با محبت هدیه میدادند و زنان و دختران را از کارهای روزمره معاف کرده برتخت شاهی مینشاندند و از آنها اطاعت میکردند.اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمزگان به جای والنتین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود.

شجریان افسانه ی موسیقی شرق...

 

تقدیم به دوستداران شجریان

محمد رضا شجریان در اول مهر سال ۱۳۱۹ در مشهد به دنیا امد.خواندن را در کودکی با همان لحن کودکانه آغاز کرد.در کودکی با توجه به استعداد و صدای خوبش تحت تعلیم پدر که خود قاری قرآن بود قرار گرفت و در سال ۱۳۳۱ برای نخستین بار صدای تلاوت قرآن او از رادیو خراسان پخش میشود.وی در سال ۱۳۳۸ به دانشسرای مقدماتی در مشهد رفت و از همان سال برای نخستین بار با یک معلم موسیقی آشنا شد.وی پس از دریافت دیپلم دانشسرای عالی به استخدام آموزش و پرورش درامد و به تدریس مشغول شد و در این زمان با سنتور آشنا شد.شجریان در سال ۱۳۴۰ ازدواج کرد که حاصل آن سه دختر و یک پسر(همایون)بود.شجریان تا سال ۱۳۵۰ با نام مستعار سیاوش بیدکانی با رادیو همکاری میکرد.ولی بعد از ان از نام خود استفاده کرد.از سال ۱۳۵۴ تدریس هنرجویان را در رشته ی آواز در دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران اغاز کرد و در سال ۱۳۵۸ با تعطیلی این رشته کار تدریس خود را پایان داد.شجریان در سال ۱۳۵۶ شرکت دل آواز را بنیانگذاری کرد.

در سال ۱۳۵۷ چندین سرود میهنی اجرا کرد و همکاری خود را با سازمان های دولتی ادامه نداد.در فاصله ی سالهای دهه ی شصت شجریان همکاری گسترده ای را با پرویز مشکاتیان آغاز کرد که حاصل ان آلبوم هایی چون ماهور- بیداد همایون-آستان جانان-نوا و دستان بود.پس از سال ۱۳۶۸ به همراه داریوش پیرنیاکان و جمشید عندلیبی به اجرای کنسرت در اروپا و آمریکا پرداخت.شجریان در سال ۱۳۷۸ جایزه ی پیکاسو را از طرف سازمان یونسکو دریافت کرد.از سال ۱۳۸۶ شجریان به همکاری با گروه آوا پرداخت و کنسرت هایی در تهران- اصفهان- اروپا-آمریکا و کانادا اجرا کرد.در همین سال و در مراسم درگذشت مادرش پس از سی سال دعای ربنا را دوباره خواند.شجریان اکنون به همراه پسرش همایون به ترویج و ارایه ی موسیقی اصیل و سنتی ایران میپردازد.پس از برگزاری کنسرت شجریان در ونکوور کانادا گلوب اند میل شجریان را افسانه ی موسیقی شرق معرفی کرد.

تفنگت را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار

تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبان دل...دلی لبریز مهر تو

تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزیست

زبان قهر چنگیزیست

بیا بنشین بگو بشنو سخن شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

تو از آیین انسانی چه میدانی؟

اگر جان را خدا دادست

جرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه ی غفلت این برادر را

به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

و حق با توست

ولی حق را برادر جان

به زور این زبان نافهم آتشبار نباید جست.

اگر این بار شد وجدان خواب آلود تو بیدار

تفنگت را زمین بگذار

 

 

خدای خوب من...

پیش از این ها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

آب اگر خوردی عذابش آتش است

هر چه می پرسی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت میکنند

تا شدی نزدیک دورت میکنند

با همین قصه دلم مشغول بود

خواب هایم پر ز دیو و غول بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه ی او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

میتوان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر...

 

قیصر امین پور

 

اشوزرتشت پیامبر باستانی من

 

گفتار نیک،اندیشه نیک،کردار نیک

آرامگاه اشوزرتشت

تاریخ درگذشت اشوزرتشت روز خیر ایزد و دی ماه برابر با پنجم دی ماه میباشد.زرتشتیان چون به بقای روح و فروهر نیاکان خود باور دارند اصولا پس از مرگ علاقه ی زیادی به اینکه بر سر مزار در گذشته بروند و شیون و زاری کنند را ندارند بنابراین برای زرتشتیان مهم نبوده که اشوزرتشت در کجا دفن شده و همواره روح او را در کنار خود احساس میکنند و از روح و فروهر پاک اشوزرتشت برای پیشرفت کارهایشان کمک میخواهند و به دنبال آرامگاه اشوزرتشت نیستند.ولی بنابر اثبات بسیاری از دانشمندان آرامگاه وی در استان بلخ افغانستان و در شهر مزارشریف میباشد.همان جایی که بنابر باور غلط شیعه و شیعیان آنجا مقبره ی حضرت علی میباشد در حالیکه مقبره ی حضرت علی در عراق میباشد و از نظر تاریخی هرگز حضرت علی به افغانستان گذر نکرده است.

نام قدیم مزارشریف هم بلخ بوده و نام این شهرستان هم اکنون بلخ است و در اوستا بسیار آمده که بلخ محل پادشاهی شاه گشتاسب بوده که اشوزرتشت دین خود را ارایه و تبلیغ میکرده است و در این شهر به شهادت رسیده است.

از این نوع کارها در ایران زیاد است.مانند لقب تخت سلیمان که به مقبره ی کورش بزرگ داده اند یا نقش رستم یا تخت جمشید و غیره.که بتوانند این مکانها را به خاطر احترام این افراد از حمله ی دشمنان در امان دارند که خوش بختانه موفق هم شده اند.

اشوزرتشت پیام آوری بود که هیچ گاه ادعای خدایی نکرد و خود را پسر خدا نخواند نه دم از اناالحق زد و نه من اعظم شانی را به رخ دیگران کشید.او انسانی کامل بود.نخستین کسی که نیک اندیشید نیک سخن گفت نیک رفتار کرد و در جهان خواستار راستی شد.نخستین پیام آوری که بیاموخت و بیاموزاند.

او پیام آوری بود که به مردمان جهان آموخت که فارق از هر رنگ و نژاد و زبان یگانه هستی بخش بزرگ دانا یعنی اهورامزدا را با فرزانگی و دیدگان دل بجویند.

اشوزرتشت چهل و هفت سال با پشتکاری خستگی ناپذیر مردمان را بسوی یکتاپرستی دعوت کرد. آن آزاده تا جان در بدن داشت در راه افزایندگی و پیشرفت زندگانی و گسترش راستی و درستی در جهان کوشید تا آنگاه که در روز خور ایزد و دی ماه دشنه ای سررشته از نفرت و کینه در دستان اهریمنی گجستک (ملعون) به نام توربراتور سینه ی پاکش را خلید.

اشوزرتشت سراپای وجودش را فدای راستی کرد. اشوزرتشت با فدای جان خود به ما درس پایمردی ایمان شهامت و از خودگذشتگی داد.

تنها راست بگوی اگرچه تکه تکه شوی و جان بر سر راستی نهی

ما در روزی که آن وخشور جان فدای راه اشا (راستی) شد غمگین نمیشویم و در فراق او شیون و زاری نمیکنیم زیرا کوشش آن وخشور از برای آن بود تا ما انسان ها شادی افزاینده و اهورا داده را باور کنیم.ما در روز جان باختن اشوزرتشت می کوشیم تا با روان و فروهر تابناک آن وخشور در شادی های زندگی هم پیوند و هم بهره و در راه اشا همازور شویم.

او ماموریت داشت تا اندیشه گفتار و کردار مارا با اشا پیوند دهد و ما انسان ها را بسوی جاودانگی و ذات بی پایان اهورامزدا ره نماید.او هیج گاه مردمان را به ستایش خودش فرا نخواند و هرگز از خود سن و پاپ مقدس نساخت و دست و پا بوس نداشت و مرجع تقلید نشد.از این روست که ما در جست و جوی خود او نیستیم و خدایش را میجوییم و در روز در گذشتش روان و فروهر جاودانه اش را درود و آفرین میگوییم.دریغا که گمراهان از سر نادانی در خاک می جویندش و از برای شیون گورش را طلب میکنند بی خبر از آنکه فروهر و روح تابناک اشوزرتشت همیشه و در همه حال در کنار ماست.

 

 

مریم حیدرزاده....

 

مریم حیدرزاده

مریم حیدر زاده در ۲۹ آبان سال ۱۳۵۹ در تهران به دنیا امد.خانم حیدر زاده که بینایی خود را از دست داده بود در اواخر دهه ی ۷۰ با نوشتن سبک هایی به شیوه ی محاوره ای و با به کار بردن کلمات ساده و روان شهرت یافت.امروزه بسیاری از خوانندگان داخل ایران و خارج از ایران از ترانه های او در آهنگ هایشان استفاده میکنند.

مریم حیدر زاده دانش آموخته ی حقوق قضایی از دانشگاه تهران است.

پدر او بازنشسته ی ارتش و مادرش کارمند بود ولی بخاطر نگهداری از او مدت هاست که فعالیت بیرون از منزل ندارد.مریم حیدر زاده ساکن سعادت آباد است.

خود مریم میگوید که از هشت سالگی شعر گفتن را شروع کرده است.

ازو سوال شد که آیا تنهایی را دوست داری؟ اینگونه جواب داد:

آره تنهایی را دوست دارم.همان طور که میدانید اکثر شعرا عاشق تنهایی هستن.عاشق تنهایی ام چون هر چیزی که خلوت آدم را به هم بزند و من را اذیت کند از ان بیزارم.تنها نعمت بزرگیست و اکثر شب ها شعر میگویم. چون با سکوتش سازگار تر هستم.

چند شعر از مریم حیدر زاده :

دیگر ملالی نیست جز نداشتنت نخواستنت راندنت رفتنت نماندنت

با او و هزاران اوی دیگر بودنت بدون مکث پاسخ منفی دادنت وعشقی نیست جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت.

این را برایت نوشته بودم بازم مینویسم:

<هر ستاره شبیست که از تو دورم آسمان چه پر ستاره است.>

**************

کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دل های مسافر هر شب

روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد

قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود

کاش دلها پره افسانه ی نیما میشد

و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها

دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش دنیای دل ما شبی از این شب ها

غرق هر چیز که میخواهی و میدانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

راز این شعر همین مصرع پایانی بود

 

 

سهراب سپهری

سهراب سپهری نقاش و شاعر در ۱۵ مهر ماه سال ۱۳۰۷در کاشان متولد شد.خود سهراب میگوید:

مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا امده ام.درست سر ساعت ۱۲.

مادرم صدای اذان را میشنیده است.....

وقتی سهراب خردسال بود  پدرش به بیماری فلج مبتلا شد.

کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند.پدرم تلگرافچی بود.در طراحی دست داشت.خوش خط بود.تار مینواخت.او مرا به نقاشی عادت داد......

محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله ی دروازه عطا بود.سهراب از محل تولدش چنین میگوید:

خانه بزرگ بود.باغ بود و همه جور درخت داشت.برای یاد گرفتن وسعت خوبی بود خانه ی ما همسایه ی صحرا بود.تمام رویاهامون به بیابان راه داشت.....

سهراب از معلم کلاس اولش چنین میگوید:

آدمی بی ریا بود.در پیش او خیالات من چروک میخورد....

سال ۱۳۲۶ و در سن نوزده سالگی منظومه ای عاشقانه و لطیف از سهراب

با نام در کنار چمن یا ارامگاه عشق منتشر شد.

دل به کف عشق هر آنکس سپرد

جان به در از وادی محنت نبرد

زندگی افسانه ی محنت فزاست

زندگی یک بی سر و ته ماجراست

غیر غم و محنت و اندوه و رنج

نیست در این کهنه سرای سپنج

در سال ۱۳۳۰ مجموعه ی شعر مرگ رنگ منتشر گردید.برخی از اشعار موجود در این مجموعه با تغییراتی در هشت کتاب منتشر شد.

تیر ماه سال ۱۳۴۱ فوت پدر سهراب:

وقتی که پدرم مرد نوشتم: پاسبانها همه شاعر بودند. فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه من میدانستم که پاسبانها شاعر نیشتند.

سال ۱۳۵۸ اغاز ناراحتی جسمی و آشکار شدن علایم سرطان خون.

سال ۱۳۵۹....اول اردیبهشت...ساعت ۶ بعد از ظهر.بیمارستان پارس تهران.

فردای آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی صحن امامزاده سلطان علی روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان

میزبان ابدی سهراب گردید.

آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ

نبشته ای از هنرمند معاصر رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد.

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

فروغ فرخزاد

 

فروغ در هشتم دی ماه سال ۱۳۱۳در محله ی امیریه ی تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی بدنیا آمد.

فروغ فرزند چهارم خانواده بود. وی در سال ۱۳۳۰ در سن شانزده سالگی با

پرویز شاپور طنز پرداز ایرانی که پسر خاله ی مادرش بود ازدواج کرد.

اما این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید.پس از جدایی از شاپور برای گریز از هیاهوی روزمرگی به سفررفت.او در این سیر و سفر کوشید تا با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود.با آنکه زندگی روزانه اش به سختی می گذشت

اما به تعاتر و اپرا و موزه میرفت.او در این دوره زبان ایتالیایی و فرانسوی و المانی را آموخت.

در سال ۱۳۳۷ سینما توجه اورا جلب کرد.و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا شد واین آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر داد ودر سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز ساخت و یک سال بعد در نمایش نامه ی شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان داد.در سال ۱۳۴۳ به المان فرانسه و ایتالیا سفر کرد. پس از این دوره وی مجموعه ی تولدی دیگر را منتشر کرد.اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده ای را بر انگیخت.پس از ان مجموعه ی ایمان بیاوریم به فصل سرد را منتشر نمود.

اخرین مجموعه ی شعری که فروغ فرخزاد خود ان را به چاپ رسانید مجموعه ی تولدی دیگر است.

فروغ فرخزاد در ۲۴ بهمن سال ۱۳۴۵ براثر تصادف جان باخت.

آرزوی فروغ از زبان خودش

آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق انها با مردان است.من به رنجی که خواهرانم در این مملکت بر اثر بی عدالتی مردان میبرند کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و الام انها بکار میبرم.

 

اسیر

تورا میخواهم و دانم که هرگز

به کام دل در اغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندان بان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان میکنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان میکنم کاشانه ای را

 

چقدر سخته که عشقت رو به روت باشه نتونی هم صدا باشی

چقدر سخته که یک دنیا بها باشی نتونی که رها باشی

چقدر سخته که بارونی بشی هر شب نتونی آسمون باشی

چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و دیوار نتونی همزبون باشی

چه بد بخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه

چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون غمش یه لحظه بارونه

چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده

چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده

چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه نتونی ناجیش باشی

چقدر سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهیش بشی

چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی بپوسی دست ویرون شی

چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی

چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی

چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق عذا باشی

 

 

مرا عشق تو روزی بال و پر بود

تو چشمانم ز روری تو تر بود

تو را با عشق پاکم می سجودم

صداقت در درون تو اگر بود

گل عمر مرا پرپر نمودی

تو ان معشوق که میگفتی نبودی

 

سجودم من تو را ای دوست اما

تمام عاشقان جز من سجودی

 

 

چگونه فراموشت کنم
چگونه فراموش کنم تورا که مرا از خرابه های زندگی به سوی قصر
آرزو ایم بردی و به من امید زندگانی بخشیدی.
چگونه فراموش کنم ان قلب مهربانت را
آن عشق مقدست را آن احساس پاکت را
چگونه فراموش کنم آن دستان پرمهرت را
آن دستان گرمی که دراوج سرمای مرگبار زمستان آشیانه ای گرم برای
دستان سردم بود.
چگونه فراموش کنم آن نگاه معصومت را
آن اشک های بلورین و پاکت را
چگونه فراموش کنم تویی را که برای زنده ماندنم
از نفس های خویش گذشتی
چگونه فراموش کنم یخشندگیت را
چگونه فراموش کنم آن شب های تنهاییت را که به دور از من گذراندی
آن شب های بی کسی.
چگونه فراموش کنم سرخی سیلی سرد سرمای سوزان زمستان را
آن هنگام که از انتظار من سوزش سرمای زمستان بر گونه هایت
سلیی زد.
آه ... و آه... و آه...
به راستی که چگونه میتوانم فراموشت کنم.
 
 
حامد

دمی با منوفاداری دمی دیگر جفاکاری


دمی آسوده دوریدمی از غصه بیداری


دمی از گریه ام نالان دمی از خنده بیزاری


دمی چون غنچه در گلزار دمی در وصف یک خاری


<حامد>
********
هم چنان میگذرد عمرمو تنهاهستم


درد تو در جگرم چون به تومن دلبستم


ای امید شب و روز دل بی طاقت من


ای فدای قدمت این سرو جان این دستم

<حامد>

**********
من درد تو را به هیچ درمان ندهم


آشفتگیم به هیچ سامان ندهم


در کوی تو کافری گزیدن بهتر


وان کافریم به هیچ ایمان ندهم

<حامد>
***********
باورم کن که بریدم باورم کن که شکستم


باورم کن که چراغ آرزوهامو شکستم


باورم کن که ز دست دنیا خستم


باورم کن واسه موندنم با تو عهدی نبستم

<حامد>

تقدیم به او

دخترک

کیست که سوالم را پاسخ گوید امشب او کیست بگویید

این همه بی مهری دروغ ظلم دلیلش چیست بگویید

دردم از دختریست که یک سال ظلم میبیند غصه میخورد

ای لبهای بسته تورا به خدا گناه او چیست بگویید

دختری که یکسال از معده اش خون میچکد اشک میریزد

تو را به جانتان قسم مجرم چشمان خیس او کیست بگویید

چرا به بیچاره دخترکی ظلم میکنید زور میگویید می خندید

تو را به خدا مگر او مثل شما انسان نیست بگویید

دختری که هرشب با اشک چشم می خوابدو باکابوس شب بیدار میشود

فکر میکنید که او در این یک سال چگونه زیست بگویید

با آن دستهای سنگینتان دخترک را میزنید شرم بر شما

کجای دنیا گفته اند که این کار مردانگیست بگویید

با شماهم با شما که قلب دخترک را شکسته اید

آیا فکر میکنید که دل شکستن گناه کوچکیست بگویید

دل دخترک مظلوم را شکستید مرهم زخمش خدای اوست

اما دل شما ظالمان اگر بشکند مرهمش کیست بگویید

اکنون همدم شبهای بی کسی و تنهایی دخترک من شده ام

فکر کرده اید که زمانه زمانه ی بی کسیست بگویید

امشب یک سال است که از غم دخترک میگذرد

اما آیا فکرکرده اید که غمش برای او فراموش کردنیست بگویید

حامد

 

زرتشتیان را با نام های متفاوتی میخوانند.

زرتشتیان را پارسی گویند زیرا یکی از نبیرگان هوشنگ شاه که پارس نام داشت نام خود را به استانی که امروز فارس میگویند نهاد و بیشتر پادشاهان بزرگ مارا که از این استان برخاستند همه خود را پارسی نامیده و کم کم مردم این سرزمین به نام پارسی خوانده شدند.

زرتشتیان را مزدیسنی گویند زیرا خداوند یکتایی را که پرستش میکنند مزدا نام دارد.

زرتشتیان را زرتشتی گویند زیرا بنیان گذار این دین اشوزرتشت بوده است.

زرتشتیان را بهدین گویند زیرا یکی از نام های این دین در اوستا دینیاونگهویا

یا بهدین است.

 

پنجه

در دین زرتشت پنج روز باقی مانده از سال را پنجه میگویند که برای نامیدنش از اسامی پنج بخش گاتها استفاده شده و از این رو انها را پنج روز گاتابیو نیز مینامند که عبارت اند از

اهنود: بزرگی

اشتود: خوش بختی

سپنتمد: نیروی افزاینده

وهوخشتر: شهریاری نیک

وهیشتوایش: بهترین آرزو

چون هر چهار سال یکبار سال ۳۶۶ روز و سال کبیسه می باشد آن روز اضافی را اورداد یعنی اضافی می خوانند.لازم به تذکر است که در مورد مراسم دینی بجای اورداد وهیشتوایش دوم بکار میرود و در سال بعد که اورداد وجود ندارد آن مراسم در روز وهشتواش برگذار میشود و این پنج شش روز را هنگام خواندن اوستا از ماه گاتابیو میدانند.

 

پرستش

پیروان آیین زرتشت که خود را مزد یسنی یعنی پرستندگان مزدا(خدا)نیز میگویند در نیایش های خود با تن و روانی پاک رو بسوی روشنایی خداوند را سپاس گفته و نیایش میکنند.زرتشتیان در هنگام نیایش زندگی سرشار از آرامش و آسایش و بهروزی را برای نیک اندیشان روزگار آرزو میکنند و آتش را در کنار سه عنصر دیگر یعنی آب خاک و هوا گرامی داشته و از آتش کده ها به نشانه ی مهر و پاکی در محل زندگی خود پاسداری میکنند.آنان  از روشنایی آتش به عنوان پرستش قبله به هنگام نیایش بهره میگیرند.ایرانیان از سالهای پیش آتش را به عنوان نماد موجودیت خود یا به عبارتی پرچمی برای هویت ملی خود در نظر داشتند و به آن افتخار میکردند زیرا آتش از بین برنده ی ناپاکی ها و روشن کننده ی تاریکی هاست.آتش درونی انسان است که اندیشه ی اورا به خرد بی پایان اهورایی پیوند میزند.بنابراین زرتشتیان به پیروی از نیاکان خود همچنان آتش را گرامی داشته نه اینکه آنرا پرستش کنند بلکه از روشنایی آتش به عنوان قبله به هنگام نیایش بهره میگیرند.

 

کورش اسطوره تاریخ

 

کورش کبیر

من دین و آیین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم را محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من دین و آیین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم را مورد تحقیر قرار دهندویا به آنها توهین نمایند.من از امروز که تاج سلطنت را بر سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد.

و تمام ملتها آزاد هستندکه مرا به سلطنت خود قبول کنند یا نکنند.

و هرگاه نخواهند مرا پادشاه خود بدانند من برای سلطنت آن ملت به جنگ نخواهم رفت.من نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.من اجازه نمی دهم مال غیر منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید.من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار گیرد.

من امروز اعلام میکنم که هر کسی آزاد هست که هر دینی را که میل دارد

بپرستد و در هر نقطه ای که میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید.و هر شغلی را که دوست دارد پیش گیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به مال دیگران نرساند.

من اعلام میکنم که هر کسی مسوول اعمال خود میباشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد.مجازات برادر گناهکار و برعکس ممنوع است.و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر میشود فقط مقصر باید مجازات گردد نه دیگران.

من اجازه نخواهم داد که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند.

و حکام و زیر دستان من موظف هستند که در حوزه ی حکومت و ماموریت خود مانع از خرید و فروش مردان و زنان به عنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد.

 

 

ای اشک بشکن. بشکن حصاری را که در آن زندانی

تا کی زبان به دهن گرفتن.تا کی خاموشی تا کی تنهایی

ای اشک ببار بر گونه هایم.

که کویر خشک گونه هایم را تو بارانی

ای اشک بیا که چشم به راهت هستم

حتی بیشتر از انتظار برای رسیدن نامه هایت

آن نامه های پنهانی

ای اشک به کدامین گناه سالها در حصار چشمانم مبحوسی

چرا نشسته ای چرادم بر نمیزنی تو که گرسنه ای بی نانی

ای اشک چرا کسی برای رهاییت نمی آید چرا فراموشت کرده اند

مگر نمیدانند که تو هم مثل خودشانی انسانی

ای اشک چرا شکسته شده ای پرپر شده ای نالانی

آه فراموش کرده بودم که تو هم مثل من شب و روزگریانی

ای اشک بگو که تا به کی به انتظار بنشینم

به امید انکه ببینم که مسروری خندانی

ای اشک تمام آرزوی من اینست باور کن

که روزی ببینم که رها ز هر حصار و زندانی

حامد

 

 

بی روی تو ای دوست دلم تاب ندارد

دور از رخ تو دیده ی من خواب ندارد

دور از رخ تو دوش ز بس گریه که کردم

والله که دگر دیده ی من آب ندارد

حامد