چگونه فراموشت کنم
چگونه فراموش کنم تورا که مرا از خرابه های زندگی به سوی قصر
آرزو ایم بردی و به من امید زندگانی بخشیدی.
چگونه فراموش کنم ان قلب مهربانت را
آن عشق مقدست را آن احساس پاکت را
چگونه فراموش کنم آن دستان پرمهرت را
آن دستان گرمی که دراوج سرمای مرگبار زمستان آشیانه ای گرم برای
دستان سردم بود.
چگونه فراموش کنم آن نگاه معصومت را
آن اشک های بلورین و پاکت را
چگونه فراموش کنم تویی را که برای زنده ماندنم
از نفس های خویش گذشتی
چگونه فراموش کنم یخشندگیت را
چگونه فراموش کنم آن شب های تنهاییت را که به دور از من گذراندی
آن شب های بی کسی.
چگونه فراموش کنم سرخی سیلی سرد سرمای سوزان زمستان را
آن هنگام که از انتظار من سوزش سرمای زمستان بر گونه هایت
سلیی زد.
آه ... و آه... و آه...
به راستی که چگونه میتوانم فراموشت کنم.
 
 
حامد