سفر کرده ی من...
ببار باران
من سفر کرده ای دارم
که یادم رفت
آب پشت سرش بریزم...

ببار باران
من سفر کرده ای دارم
که یادم رفت
آب پشت سرش بریزم...

دســــتانت
حــــلقه می زنند به دور کمرم
این تنها (پرانتز) دوست داشتنی
زندگی من است...

شیرین بهانه بود...
فرهاد تیشه میزد تا باور نکند
صدای مردمانی را که در گوشش میخواندند
شیرین دوستت ندارد...

کاش آغوشت برای لحظه ای دیگر با من مدارا میکرد
روی آن شیشه تب دار تو را "ها "کردم-
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم-
شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد-
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم-
با سرانگشت کشیدم به دلش عکس تو را-
عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم-
حامد(یاسی کوچولو)
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم – دستی که صداقت می کاشت – گرچه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم – هرپنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن باز بود
و خدا می داند بی کسی از دلبستگی ام پیدا بود
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید
آرزویم این بود – دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه ی نور- تا شوم چیره به شفافی صبح
با خودم می گفتم – تا در پنجره ها راهی نیست...........
حامد(یاسی کوچولو)
خدا را بخاطر اینکه تو را عشق من قرار داد و برای من فرستاد سپاسگذارم...
مرا در عمق وجودت یافتی و عشقمان آغاز شد...
و من اینجا با تو ام...
پس بذار به تو بگویم تا بدانی که...
تو قلبم را گشودی...
همیشه فکر میکردم که عشق دروغی بیش نیست...
اما وقتی آمدی همه چیز تغییر کرد...
چیز هایی در قلبم هست که باید به تو بگویم پس گوش کن...
برای بقیه ی عمرم...
با تو خواهم بود....
کنارت خواهم ماند...
صادقانه و با تمام وجود...
تا آخرین لحظه ی عمرم عاشقت خواهم ماند...
بر ای بقیه ی عمرم...
شب و روز...
خدا را سپاس گذار خواهم بود...
برای اینکه چشمانم را به روی تو گشود...
از اکنون تا ابد اینجا برای تو خواهم بود...
و این را عمیقا در قلبم احساس میکنم...
وقتی به تو فکر میکنم احساس سعادت میکنم...
و از خدا میخواهم که ما را ببخشد و بیامرزد...
تو همسرم و یاورم و نیروی عشقم هستی...
و از اینکه اینجا کنار هم جاودانه هستیم خداوند را سپاسگذارم...
اکنون میتوانم احساس کنم که نیروی عشق تو به من قدرت بخشیده است...
آری از وقتی آمدی همه چیز در زندگیم تغییر کرد...
حالا که اینجایی در مقابل من عمیقا احساس عشق میکنم...
و شکی ندارم و برای تو بلند میخوانم که جاودانه دوستت خواهم داشت...
حامد(یاسی کوچولو)
آن روز که یوسف هایت را نوبت به نوبت به
بهای تاخیر حتی به کلافی از نخ می فروختی
باید می دانستی که شهر پر از زلیخاهایی است
که آماده عاشق شدن هستند
حامد(یاسی کوچولو)
