خدا جون دلم واست تنگ شده...
دوباره تکرار و تکرار غم ها
تا بوده این بوده ای دل تنها
سال نوت مبارک ای دل تنها
میدونم تنهایی...میدونم دلتنگی...
میدونم نازکم تو تحمل کن
زندگی امیده...سایه ی تردیده...
سرنوشت این بوده گله کمتر کن
آره سرنوشت من این بوده...
تنهایی...بی کسی...بی همزبونی...
و چقدر سخته که تو این دنیای به این بزرگی هیچ کس رو نداشته باشی...
چقدر سخته که هیچ کس دوست نداشته باشه...
چقدر سخته که جز اشک چشمات همدمی نداشته باشی...
چقدر سخته که شش ماه شب و روز بیدار باشی و خواب به چشمات نیاد...
چقدر سخته که غربت لحظه های بی کسی راه خنده هاتو بسته باشه...
چقدر سخته که تو زندگی دوبار تو عشق شکست بخوری...
چقدر سخته که دیگه امیدی به زندگی و زندگی کردن نداشته باشی...
چقدر سخته که حتی نزدیکترین دوستت هم بهت زخم زبون بزنه...
چقدر سخته که نزدیکترین دوستت از دیدن اشکات خوشحال بشه...
دوستی که تا دیروز ادعای دوست داشتنتو میکرد اما امروز...
دوستی که بخاطر چند تا دختر به تو بدترین اهانت هارو کنه...
دوستی که بگه تو رو واسه هم سفر شدن نمیخوام...
دوستی که چهره ای پاک اما قلبی از آتیش داره...قلبی از سنگ...
دوستی که واسه ایجاد رابطه با چند تا دختر تو رو مزاحم خودش بدونه...
دخترایی که ساده و صادق ان... و البته بی گناه و خوب و مهربون...
دخترایی که از روی صداقتشون فقط ظاهر آدمای اطرافشونو میبینن...
بگذریم...
خدای مهربون من...
دلم برات تنگ شده...دلم میخواد زود بیام پیشت...
اینجا ادماش منو دوست ندارن...
اینجا آدماش قلبشون از سنگه...اصلا قلبی تو سینه ندارن...
اینجا آدماش اشکامو میبینن و به راحتی ازشون میگذرن...
اینجا آدماش مهر و عاطفه ندارن...
اینجا آدماش ادعا میکنن که عاشق تو هستن اما اصلا تو رو نمیشناسن...
خدایا تو اینجا خیلی غریبی... اینجا تو دل آدما جایی نداری...
اینجا آدماش معنای عشق رو نمیدونن...چجوری ادعای عاشقی تو رو میکنن؟؟؟!!!
خدای من...خدای مهربون من...
دلم میخواد منو زودتر ببری پیش خودت...
تنها کنار تو هست که من به آرامش میرسم...
خدای خوب من...این دنیا واسه من مثل زندان میمونه...
من تو این زندان تنگ و تاریک اسیر شدم...
اگه بیام پیش تو دیگه لازم نیست شبانه روز گریه کنم...
تو منو دوستم داری...تو به من علاقه داری...تو انتظارمو میکشی...
تو معشوقه ی صادق منی...تو مثل آدمای اینجا دیگه به اشکام نمیخندی...
تو دیگه مثل آدمای اینجا اذیتم نمیکنی...
تو دیگه نمیگی که عشقم دروغه...نمیگی که من خیانت کارم...
تو دیگه مثل آدمای اینجا دست رد به سینه ی من نمیزنی...
تو دیگه به من نه نمیگی...
خدایا حتی دیگه دلم نمیخواد که به خوابم بیای...
نمیخوام فقط تو خوابم باهام حرف بزنی...
خدایا دلم میخواد بیام پیشت...
فقط تو آغوش تو هست که احساس آرامش میکنم...
تنها دست نوازش تو هست که به من آرامش میده...
خدایا مرگ برام یه دنیا شیرین تر از زندگیه...
چون با مرگم به یه زندگی واقعی میرسم...زندگی که تو رو کنار خودم دارم...
آدمای اینجا عاشق این دنیا شدن...به این دنیا دل بستن...اسیر این زندگی دروغین شدن...
آدمای اینجا تو رو فراموشت کردن...دلاشونو از مهر تو پاک کردن...
خدای خوبم...معشوقه ی وفادارم...مهربونه با احساسم...
منو از این زندان تنگ و تاریک نجاتم بده...
زندان عشق تو رو به زندگی این دنیا ترجیح میدم...
دستامو بگیر...تنهام نزار...فراموشم نکن...
دلم واسه دیدنت تنگ شده...
منو ببر پیش خودت...
حامد





