انجا که غزل عشق نیست...
آنجا که عشق غزل نیست...
که حماسه ایست...
هر چیز را صورت حال بازگونه خواهد بود...
زندان باغ ازاده مردم است...
و شکنجه و تازیانه و زنجیر...
در وهنی به ساحت آدمی...
که معیار ارزش های اوست...
کشتار تقدس و زهد است و مرگ زندگیست...
و ان که چوبه ی دار را بیالاید
با مرگی شایسته ی پاکان...
به جاودانگان پیوسته است.
آن جا که عشق غزل نه حماسه است...
هر چیز را صورت حال بازگونه خواهدبود...
رسوایی شهامت است ...
سکوت و تحمل ناتوانی...
از شهری سخن میگویم که در آن شهر خدایید...
دیری با من سخن به درشتی گفتید...
خود آیا به دو حرف تابتان است؟
احمد شاملو

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت توسط حامد(یاسی کوچولو)
|