آنجا که عشق غزل نیست...

که حماسه ایست...

هر چیز را صورت حال بازگونه خواهد بود...

زندان باغ ازاده مردم است...

و شکنجه و تازیانه و زنجیر...

در وهنی به ساحت آدمی...

که معیار ارزش های اوست...

کشتار تقدس و زهد است و مرگ زندگیست...

و ان که چوبه ی دار را بیالاید

با مرگی شایسته ی پاکان...

به جاودانگان پیوسته است.

آن جا که عشق غزل نه حماسه است...

هر چیز را صورت حال بازگونه خواهدبود...

رسوایی شهامت است ...

سکوت و تحمل ناتوانی...

از شهری سخن میگویم که در آن شهر خدایید...

دیری با من سخن به درشتی گفتید...

خود آیا به دو حرف تابتان است؟

احمد شاملو