...یکی ادعا کرد که دلمو شکسته اما کاش میدونست که این کارو نکرده...
کاش میدونست که جواب نه شنیدن برام تو زندگی عادت شده...
سال هاست که به هر دری که میزنم اون در بستست...
سال هاست از هر کوچه ای که رد میشم تهش بن بسته...
واسه خیلی ها این حرفم خنده آوره:
اما سال هاست که لحظه ای از یاد خدا غافل نشدم...
سال هاست که خدا رو تو تک تک لحظه های زندگیم شریک کردم...
اما نمیدونم چرا...؟؟؟
نمیدونم چرا زندگی و آدماش بهم پشت کردن...؟؟؟!!!
تو زندگیم چشمامو باز کردم تا به هر کسی اعتماد نکنم...
تا به هر کسی دل نبندم...تا عاشق هر کسی نشم...
دو بار تو زندگیم طعم شیرین اما در عین حال تلخ عشق رو تجربه کردم...
که هر بارش تو عشقم شکست خوردم...
اما اونقدر که تجربه ی دومم تلخ و جانکاه بوده تجربه ی اولم نبوده...
هیچ وقت تو زندگیم از خدا ناامید نشدم...
همیشه قبل از هر کاری به اون توکل کردم...حتی واسه عاشق شدنم...
میخوام بگم که دیگه هیچ وقت تو زندگیم عاشق نمیشم...
هیچ وقت دیگه به کسی دل نمیبندم...
چون هنوز از تجربه ی دومم ناامید نشدم...واسه اینکه هنوز از خدا ناامید نشدم...!!!
دلم میخواست بتونم تو زندگیم واسه آدما قابل اعتماد باشم...
بتونم تکیه گاه محکمی واسه خستگی ها و دل واپسی های آدما باشم...
اما تو چند روز اخیر اتفاقایی افتاده که منو تبدیل به یه آدم غیر قابل اعتماد کرده...
ازهمه بدتر پیش چشم کسی که به من اعتماد کرده بود...
کسی که فکر میکرد میتونه به من اعتماد کنه...میتونه رو من حساب باز کنه...
کسی که فکر میکرد میتونم درکش کنمو بفهممش...
دلم میخواد داد بزنمو بهش بگم که داره اشتباه میکنه اما...
اما میدونم که حتی اگه داد بزنم کسی صدامو نمیشنوه...
اما همینکه خدا حرفمو باور میکنه و تنهام نزاشته واسم از همه چیز باارزشتره...
فقط میخوام بگم که من هنوز همون حامدم...
همون حامدی که انسانها رو دوست داره...همونی که به انسانها و انسانیت علاقه داره...
همونی که حاضره به خاطر دیگرون از خودش بگذره...
دلم میخواد دوباره باورم کنید...!!!
