از باربارا دی آنجلس...

آن نوع از عشق که فراتر از بدن و جسم ماست هنگامی ظهور میکند که

با تمام وجود-و نه تنها با جسم خود-به معشوق عشق بورزیم...

این عشق برتر هنگامی خود را نشان میدهد که با فکر و ذهن و قلب

و روح خود به فکر و ذهن و قلب و روح معشوق عشق بورزیم...

سپس تمامی سلول های بدن ما از عشق به معشوق خواهد لرزید...

این همان عشقیست که در ایثار و از خود گذشتگی نهفته است...

 

خدا جای حق نشسته...

...عجب دنیایی شده!!!

دروغ نگفته به دروغ متهمت میکنن...

تهمت نزده به تهمت متهمت میکنن...

کیه که واسه این انسانهای جاهل و غافل از خدا ثابت کنه که دروغی نگفتی؟؟؟!!!

کیه که بهشون ثابت کنه که تو تهمتی نزدی به کسی؟؟؟!!!

خدایا جز تو کی میتونه این کارو کنه؟؟؟

پس میسپارم به تو...

 

...از قیصر امین پور...

من سال های سال مردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو میتوانی

یک ذره...

یک مثقال...

مثل من بمیری؟؟؟!!!

 

یاس عزیز...

...میخوام از خواننده ی ای واستون بگم که وقتی میخونه نه تنها ایران بلکه دنیا تحسینش میکنه...

خواننده ای که تموم شعراش حرف دل ما جووناست...

خواننده ای که تو زندگیش سختی های زیادی کشیده...

فکر کنم تلخ ترینش از دست دادن پدرش بود...

یاس...

یاس بختیاری...

یاسر بختیاری...

خواننده ای که الان دیگه تو قلب همه ی ما جوون های ایرانی نشسته...

خواننده ای که با شعراش صدای ما جوون ها رو به گوش دنیا رسونده...

یاس عزیزی که با از دست دادن پدرش روز های بسیار سختی رو گذروند...

مهم تر از همه در آوردن خرج یه خونواده بود که یاس باید با فداکاری این کار رو میکرد...

وقتی سخته در آوردن یه نون ساده          منم و خرج یه خونواده...

این حرف دل یاس عزیز بود که در واقع حرف دل بسیاری از جوونای ایرانی هست...

یاس مهربون و عزیزی که الان دیگه با آهنگاش شهرت فراوانی رو پیدا کرده...

که البته مطمعنم هیچ چیز نمیتونه باعث مغرور شدن یاس بشه حتی شهرت و محبوبیت...

یاس میدونم که زودی میای و این مطلبم رو میخونی...

فقط میخواستم بهت بگم که من و جوونهای ایرانی تو رو خیلی دوست داریم...

دوست داریم یاس...دوست داریم

...

بگذار عشق تو در شعر تو بگرید...

بگدار درد من در شعر من بخندد...

بگذار سرخ خواهر همزاد زخم ها ولبان باد!

زیرا لبان سرخ سرانجام پوسیده خواهد آمد چون زخم های سرخ

وین زخم های سرخ سرانجام افسرده خواهد آمد چونان لبان سرخ

و اندر لجلج ظلمت این تابوت تابد به ناگزیر

درخشان و تابناک چشمان زنده ای چون زهره ای

به تارک تاریک گرگ و میش

چون گرمساز امیدی در نغمه های من!

احمد شاملو

زندگی ایده آل...آری یا نه؟؟؟!!!

...دیروز یه بحث آزاد(free discussion)داشتیم که موضوعش زندگی ایده آل بود...

همه نظراتشون رو درباره ی این زندگیه ایده آل دادن...

چیزی که مسلم بود این بود که نظرات بسیار با هم متفاوت بود...

اما یه چیزی این وسط منو خیلی رنجوند...

و اونم این بود که متاسفانه آدمای این دوره زمونه به این زندگی دل بستن...

همه میگفتن که ما از این زندگی لذت میبیرم...

میگفتن که ما عاشق این زندگی هستیم...

میگفتن حالا که خدا ما آدمارو به این دنیا آورده پس چرا خوشحال نباشیم...؟؟؟

میگفتن چرا نباید از این زندگی لذت ببریم...؟؟؟

اما به هر حال منم نظرات خاص خودم رو داشتم...منم جلوشون کم نیاوردم...

منم گفتم که ما نباید به این زندگی فانی و پایان پذبیر دل ببندیم...

گفتم که زندگی ایده آل در این دنیا امکان پذیر نیست...

که خوشبختانه یه هم نظر داشتم...

و اونم استاد عزیزم بود که دقیقا نظرات منو داره...

تو رو خدا یه خورده چشماتونو باز کنیدو ببینید آیا این دنیا چیزی واسه دل بستن داره؟؟؟

دنیایی که هر رزو آدماش گناه میکنن...

دنیایی که هر روز همه دارن واسه هم شاخ و شونه میکشن؟؟؟

دنیایی که دیگه خدا توش جایی نداره...

دنیایی که آدماش خیلی راحت به هم تهمت میزننو به هم دروغ میگن...

یه لحظه چشماتونو ببندینو ببینید که چقدر زیباست...

پرواز به سوی خدا...

کاش زودتر به سوی خدا پرواز کنیم...!!!

 

ندونستم نرسیده تو شروع قصه میری

آرزوی زندگی رو میریو ازم میگیری

همه چی این روزا آرومه و خوب داره پیش میره(البته اگه بزارن)...

مادر ترزا...

در پایان زندگی از روی تعداد مدرک هایی که گرفته ایم ...مقدار مالی که اندوخته ایم

و کار های بزرگی که به انجام رسانده ایم درباره ی ما قضاوت نخواهد شد.

بلکه از ما خواهند پرسید:

آیا گرسنه ای را سیر کردی؟؟؟...

برهنه ای را لباس پوشاندی؟؟؟...

و بی خانه ای را پناه بخشیدی؟؟؟...

گرسنه ی نه فقط لقمه ی نان.که گرسنه ی عشق.برهنه ی نه فقط تن پوش

که برهنه از عزت و احترام انسانی.و بی خانه ای نه فقط از خشت و گل

که بی خانمان به سبب طرد و رانده شدن...

نیش دوست از نیش عقرب بدتر است...

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه میپنداشتیم...!!!

.......................

من از بیگانگان هرگز ننالم

که با من هر چه کرد آن آشنا کرد...!!!

آدم تو زندگیش اگه از غریبه ها بدی ببینه زیاد ناراحت نمیشه

اما از دوست و آشنا بدی دیدن خیلی دردآوره...

فقط میتونم بگم که خیلی زود چهره ی واقعی خودتون رو نشون دادین...

کسایی که ادعا میکردین دوست من هستینو منو دوستم دارین...

نمیدونستم که گرگی هستین در لباس میش...

تنهایی...ماریا ریلکه

تنهایی چون باران شامگاهان برمیخیزد از دریا...

از هامون های پرت و دور افتاده...

و میریزد آنگاه بر روی شهر...

می بارد تنهایی در این ساعات حال و بی حالی...

وقتی کوچه ها به صبح میرسند...

وقتی که جفت هایی بی آنکه چیزی بیابند در یکدیگر

نومید و غمگین از هم جدا میشوند...

وقتی آنان که نفرت دارند از یکدیگر به ناچار همبستر میشوند...

آنگاه تنهایی با رودها همراه خواهد شد...!!!

قسمتی از نامه ی چارلی چاپلین به دخترش...

تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشان نده...

هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنای نگاهت را نمیفهمد گریان نکن...

قلبت را خالی نگه دار اگر هم روزی خواستی کسی را درقلبت جای دهی

سعی کن که فقط یک نفر باشد...

به او بگو که تو را ببیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که

به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز...!!!

مترسک...!!!

یک بار به مترسکی گفتم:لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟

گفت:لذت ترساندن عمیق و پایدار است.من از آن خسته نمیشوم...

دمی اندیشیدم و گفتم:درست است.چون که من هم مزه ی این لذت را چشیده ام...

گفت:فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده است این لذت را حس میکنند...

آنگاه من از پیش او رفتم.و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من...

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد...

هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه میساند...

جبران خلیل

گوشه هایی از کتاب بینوایان...

آزادی ما از نقطه ای شروع میشود که آزادی دیگران پایان مییابد...

بدبختی مربی استعداد است...

به مرگ راضی شدن...به فتح نائل شدن است...

تعارف و خوش آمد گویی چیزی مانند بوسیدن از روی چادر است...

در بینوائی هم چنان که در سرما دیده میشود آحاد به یکدیگر فشرده میگردند...

فقر و مسکنت مردان را به جنایت و زنان را به فحشاء سوق میدهد...

فکر کردن شغل ذهن است...خواب دیدن تفریح آن...

فلسفه میکروسکوپ آن است...

گاهی کار فقر و بیچارگی به جایی میرسد که رشته ها و پیوند ها را میگسلد

این مرحله ای است که تیره بختان و سیاه کاران چون بدانجا رسند

در هم امیخته و در یک کلمه که (شومی)است شریک میشوند...

این کلمه:بی نوایان است...

وقتی نتیجه ی انتخابات اعلام شد یعنی بالاترین مرجع اعلام شده است...

همه جا شادمانی قشر نازکی است که روی رنج و بیچارگی کشیده اند...

هیچ چیز مثل بدبختی کودکان را ساکت نمیکند...

بگذار احساست کنم...

مگذار برای پناه از خطر دعا کنم...

بگذار در مقابل خطر بی ترس و بی هراس باشم...

مگذار چاره های رنج را جستجو کنم...

بگذار دلی تمنا کنم که به رنج فایق آید...

مگذار که در رزمگاه زندگی هم پیمان ها را بطلبم...

بگذار بر نیروهای خود متکی باشم...

مگذار که در اضطراب ترسناک نجات را آرزو کنم...

بگذار تمنای تحمل و حصول آزادی را داشته باشم...

مگذار بزدل بوده برکت تو را فقط در کامروایی بدانم...

بگذار احساس دست رحیمت را در ناکامی ها نیز درک کنم...

آزادی...

از امروز دیگه من....

بنده ی عشقمو از هر دو جهان آزادم...

مرگ به گرمی به من خوشامد میگوید...

انگار زندگی در حال محو شدن هست...

و این هر روز بیشتر میشود...

در خود گمگشته و سرگردانم...و دیگر هیچ چیز و هیچ کس برایم اهمیت ندارد...

امیدم را به زندگی از دست داده ام...هیچ چیز برای بخشیدن ندارم...

دیگر هیچ چیز برایم باقی نمانده...

برای رهایی نیاز به پایان دارم...

دیگر چیز ها برایم مثل گذشته نیستند...کسی را در درون خود گم کرده ام...

این گمگشتگی مرگبار نمیتواند واقعی باشد...

و من احساس میکنم قدرت تحمل این جهنم را ندارم...

بی حوصلگی تا سر حد نابودی مرا فرا گرفته...و تاریکی در درون من رخنه کرده است...

روزگاری خودم بودم...ولی اکنون نیستم...

هیچ کس جز خدا نمیتواند مرا از این جهنم نجات دهد...

ولی اکنون خیلی دیر شده...من قادر به فکر کردن نیستم...

فکر کردن به اینکه چرا باید سعی خود را میکردم...

گویی هیچ وقت گذشته ای وجود نداشته است...

مرگ به گرمی به من خوشامد میگوید...

و من تنها میتوانم بگویم خداحافظ...

باوری دوباره...

...یکی ادعا کرد که دلمو شکسته اما کاش میدونست که این کارو نکرده...

کاش میدونست که جواب نه شنیدن برام تو زندگی عادت شده...

سال هاست که به هر دری که میزنم اون در بستست...

سال هاست از هر کوچه ای که رد میشم تهش بن بسته...

واسه خیلی ها این حرفم خنده آوره:

اما سال هاست که لحظه ای از یاد خدا غافل نشدم...

سال هاست که خدا رو تو تک تک لحظه های زندگیم شریک کردم...

اما نمیدونم چرا...؟؟؟

نمیدونم چرا زندگی و آدماش بهم پشت کردن...؟؟؟!!!

تو زندگیم چشمامو باز کردم تا به هر کسی اعتماد نکنم...

تا به هر کسی دل نبندم...تا عاشق هر کسی نشم...

دو بار تو زندگیم طعم شیرین اما در عین حال تلخ عشق رو تجربه کردم...

که هر بارش تو عشقم شکست خوردم...

اما اونقدر که تجربه ی دومم تلخ و جانکاه بوده تجربه ی اولم نبوده...

هیچ وقت تو زندگیم از خدا ناامید نشدم...

همیشه قبل از هر کاری به اون توکل کردم...حتی واسه عاشق شدنم...

میخوام بگم که دیگه هیچ وقت تو زندگیم عاشق نمیشم...

هیچ وقت دیگه به کسی دل نمیبندم...

چون هنوز از تجربه ی دومم ناامید نشدم...واسه اینکه هنوز از خدا ناامید نشدم...!!!

دلم میخواست بتونم تو زندگیم واسه آدما قابل اعتماد باشم...

بتونم تکیه گاه محکمی واسه خستگی ها و دل واپسی های آدما باشم...

اما تو چند روز اخیر اتفاقایی افتاده که منو تبدیل به یه آدم غیر قابل اعتماد کرده...

ازهمه بدتر پیش چشم کسی که به من اعتماد کرده بود...

کسی که فکر میکرد میتونه به من اعتماد کنه...میتونه رو من حساب باز کنه...

کسی که فکر میکرد میتونم درکش کنمو بفهممش...

دلم میخواد داد بزنمو بهش بگم که داره اشتباه میکنه اما...

اما میدونم که حتی اگه داد بزنم کسی صدامو نمیشنوه...

اما همینکه خدا حرفمو باور میکنه و تنهام نزاشته واسم از همه چیز باارزشتره...

فقط میخوام بگم که من هنوز همون حامدم...

همون حامدی که انسانها رو دوست داره...همونی که به انسانها و انسانیت علاقه داره...

همونی که حاضره به خاطر دیگرون از خودش بگذره...

دلم میخواد دوباره باورم کنید...!!!

بجای این همه ادعا یه خورده هم عمل کنیم...

پیامبر اسلام:

بترسید از ستم کردن به کسی که یار و یاوری جز خداوند ندارد...

این رو هم واسه کسایی گفتم که فقط بلد شدن حرف بزنن...

همون مسلمونای دروغین...

همونایی که ادعا میکنن که که نباید به کسی بدی کرد...

نباید غیبت کرد...نباید بد دیگرون رو گفت...

نباید آبروی کسی رو ریخت...اونم تو جمع...

فقط حرف...فقط حرف...فقط حرف...

تو رو خدا یه خورده هم عمل کنید...

همه ی ما بلدیم حرف بزنیم...بلدیم بگیم خدا اینو گفته...پیامبر اینو گفته...علی اینو گفته...حسین اینو گفته...

اما عمل کردن رو یاد نگرفتیم...

چه اشکالی داره اگه بدی از کسی میبینیم نادیده بگیریم؟؟؟

خودمو میگم...چه اشکالی داره اگه کسی بهم بدی میکنه ببخشمش؟؟؟

قبول دارم اشتباه کردم...اما چرا اینقدر بر علیه من پست میزارینو

آبروی منو بیشتر از این که هست میبرین؟؟؟

فراموشی از یاد خدا منشا همه ی گناه ها هست...

اگه بدی از منه بجای اینکه زندگیمو اینجوری نابود  کنیدو بهم برزین

بیاید منو بکشین یه کناریو یواش مجکومم کنید...

مطمئن باشین که از هر دست که بدین از همون دست پس میگیرین...

واسه همتون که اونجور آبروی منو بردین بهترین آرزوها رو از خدا خواهانم...

حامد

این روزا...

...خدایا این روزا همه دارن هر جور که میتونن آبروی منو میبرن...

همه فراموش کردن که نباید به کسی که یار و یاوری جز تو نداره ظلم کنن...

همش ادعا میکنن که تو اینو گفتی...علی اینو گفته...محمد اینو گفته...

اما خودشون تو رو فراموشت کردن...خودشون آبروی ادما رو میبرن...اونم تو جمع...

خدا یا تا کی میخوای ساکت بشینی و دست روی دست بزاری؟؟؟

منظورم این نیست که اتفاقی برای دوستام بیفته...

نه...من دوستامو دوست دارم...من هم کلاسی هامو دوست دارم...

منظورم اینه که تا کی میخوای منو تو این دنیای سیاه و کثیف نگه داری؟؟؟

تو که میدونی چقدر عاشق تو ام...

میدونی که چقدر دلم میخواد بیام پیشت...

میدونی که این دنیا برام مثل یه قفس تنگ و تاریکه...

میدونی که دلم میخواد پر بکشمو بیام پیشت...

و میدونی که همیشه دعام برای دوستام و همکلاسی هام چی بوده...

فقط ازت میخوام که دعامو براورده کنی...

و دوستامو همیشه شاد و سلامت نگه داری و خوشبختشون کنی...