گوشه هایی از کتاب بینوایان...
آزادی ما از نقطه ای شروع میشود که آزادی دیگران پایان مییابد...
بدبختی مربی استعداد است...
به مرگ راضی شدن...به فتح نائل شدن است...
تعارف و خوش آمد گویی چیزی مانند بوسیدن از روی چادر است...
در بینوائی هم چنان که در سرما دیده میشود آحاد به یکدیگر فشرده میگردند...
فقر و مسکنت مردان را به جنایت و زنان را به فحشاء سوق میدهد...
فکر کردن شغل ذهن است...خواب دیدن تفریح آن...
فلسفه میکروسکوپ آن است...
گاهی کار فقر و بیچارگی به جایی میرسد که رشته ها و پیوند ها را میگسلد
این مرحله ای است که تیره بختان و سیاه کاران چون بدانجا رسند
در هم امیخته و در یک کلمه که (شومی)است شریک میشوند...
این کلمه:بی نوایان است...
وقتی نتیجه ی انتخابات اعلام شد یعنی بالاترین مرجع اعلام شده است...
همه جا شادمانی قشر نازکی است که روی رنج و بیچارگی کشیده اند...
هیچ چیز مثل بدبختی کودکان را ساکت نمیکند...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت توسط حامد(یاسی کوچولو)
|