سونات...
چشمان معشوقه ام بی شباهت به خورشید است...
مرجان بسیار قرمز تر از لبان اوست...
اگر برف سفید است چرا سینه های معشوقم تیره است...
من گل رز دیده ام.نقاب که از چهره بردارد سفید و قرمز است...
من اما چنین گلی بر گونه های معشوقم ندیده ام...
عطر هایی هستند با رایحه ی دلپذیر...
بیشتر از رایحه ای که معشوق من با خود دارد...
من دوست دارم معشوقم حرف بزند هر چند میدانم
صدای موسیقی بسیار دلنواز تر است...
مطمعنم ندیده ام الهه ای را که راه میرود...
معشوق من وقتی راه میرود زمین میخراشد!
من اما سوگند میخورم که معشوقه ام نایاب است...
و مثل هر کسی دیگر با قیاسی اشتباه سنجیده ام او را...
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت توسط حامد(یاسی کوچولو)
|