باور کن که میتونی...اما باید روی این دنیای سیاه چشماتو بندی...
باید فکر کنی که تو این دنیا فقط و فقط تو هستی...
باید کر و کور و لال بشی...اگه میخوای قیافه های شوم آدمای دو رو برتو نبینی...
اگه میخوای حرفای کنایه دار آدم بزرگا رو نشنوی...
اگه میخوای که به بودن برسی...
پس کوله بارتو ببند... باید با من بیای تا قله ی خوشبختی رو فتحش کنیم...
من این پایین نشستم سرد و بی روح
تو داری میرسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور میشی
ازم دل میکنی مجبور میشی
تا مه راهو نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگه کهنه از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم
خودم گفتم که تلخه روزگارت
منو بیرون بریز از کوله بارت
دلم میمرد و راه بغضو سد کرد
بخاطر خودت دستاتو رد کرد
برو بالاتر از اینی که هستی
تو بغض هر دو تامو نو شکستی
با چشم تر اگه تو مه بشینی
کسی شاید شبیه من ببینی
منم اونکه تو رو داده به مهتاب
کسیکه رو تو میپوشونه تو خواب
کسیکه واسه آغوشه تو کم نیست
میخوام یادم نره دست خودم نیست
