ای اشک بشکن. بشکن حصاری را که در آن زندانی

تا کی زبان به دهن گرفتن.تا کی خاموشی تا کی تنهایی

ای اشک ببار بر گونه هایم.

که کویر خشک گونه هایم را تو بارانی

ای اشک بیا که چشم به راهت هستم

حتی بیشتر از انتظار برای رسیدن نامه هایت

آن نامه های پنهانی

ای اشک به کدامین گناه سالها در حصار چشمانم مبحوسی

چرا نشسته ای چرادم بر نمیزنی تو که گرسنه ای بی نانی

ای اشک چرا کسی برای رهاییت نمی آید چرا فراموشت کرده اند

مگر نمیدانند که تو هم مثل خودشانی انسانی

ای اشک چرا شکسته شده ای پرپر شده ای نالانی

آه فراموش کرده بودم که تو هم مثل من شب و روزگریانی

ای اشک بگو که تا به کی به انتظار بنشینم

به امید انکه ببینم که مسروری خندانی

ای اشک تمام آرزوی من اینست باور کن

که روزی ببینم که رها ز هر حصار و زندانی

حامد