باز امشب جواب خوبی هایم با بدی داده شد...

باز امشب اشک غم در چشمانم زاده شد...

امشب را دیگر به چه گناهی بیدار بمانم...

قصه ی غصه ی امشبم را چگونه بخوانم...

دوباره دست جفای روزگار پرپرم کرد...

مرا اسیر دست غم خواهرم کرد...

روزگار درازیست که خواهرم دل شکسته بود...

ز دیدن بی صداقتی زمانه خسته بود...

خسته از راست هایی که دروغ بودند...

راست بودند اما بی فروغ بودند...

خسته از این زندگی بد تر از مرگ...

خسته از بهار و درختان بی برگ...

تنها تکیه گاه خواهرم من شده بودم...

رفیق تنهایی خواهرم من شده بودم...

روزگار مرا به روز سیاه نشاند...

چرا که خواهرم ز منم دست کشاند...

ز منی که یار وفادارش بودم...

ز منی که همدم و دلدارش بودم...

ز منی که مونس و غم خوارش بودم...

ز منی که امید دیدارش بودم...

ز چه رو ز من دل برید نمیدانم...

ز چه رو ز بامم پرید نمیدانم...

همی دانم خطایی من نکردم...

به جز خوبی جفایی من نکردم...

جفایم غصه ی او خوردنم بود...

ز غم هایش همیشه مردنم بود...

مرا هم خواهرم خواند بی صداقت...

مرا خواند مظهر کذب و خیانت...

حامد